داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان کوتاه

ادبیات داستانی فارسی
داستان کوتاه
داستان بلند
رمان
رمان عاشقانه
عاشقانه
نویسندگی خلاق
Lovely story
#داستان_کوتاه #رمان-عاشقانه #رمان-مجازی #رمان-رایگان

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
  • 11 January 26، 16:16 - ناشناس
    🥰😘
  • 11 January 26، 06:15 - داستان نویسی خلاق
    ایولا
  • 11 January 26، 06:10 - داستان نویسی خلاق
    جالب

من هجده سال بلکه شاید ۱۷ ساله بودم و تمرکزم بروی عبور از سدّ کنکور از ترس خدمت سربازی مَعطوف شده بود و حین مطالعه در قسمت ساکت پارک مُحتَشَم با پیرمردی مُواجه شدم ، عصای چوبی و نقش و نگاری زیبا . 

ریش بلند و مَحاسِنی سِپید 

، اون اومد و کنارم برویِ نیمکت نشست . بی مقدمه گفت ؛ 

 

   _ اگر قصد داری هر روزت خوب پیش بره و اتفاقات خوبی برات رُخ بده همیشه با نام خدا از خانه خارج شو و ان روزت فوق العاده خواهد شد  

 

در انتهایِ کَلامش ، مَکثی عَمیق و نگاهی مَعنادار به نگاهم دوخت و تاکید کرد ؛

    

  اَنجام بده و شَک نَکُن ‌ . اون با من. ..

 

  

     مدتی گذشت و من عَزم کردم تا از فُرمول آن پیرمرد استفاده کنم. صبح زود بود و قرار داشتم ، عجولانه از خانه خارج شدم و آرام زیر لب زِمزِمه کُنان و به چند زبان پارسی و عربی و انگلیسی و حتی با گویِش گیلَکی گفتم:  

   

      به نام خدا .  

 بسمه تعالی .

 بسم الله الرحمن و الرحیم . 

  این‌ دِ نِیّم آف مای‌ گاد .  

  یاالله ...

  اوس کریم مَدَدی کن .

 خداجون جیگَر طلایِ من به نام خودت آغاز میکنم امروز رو....

 

    

ناگهان صدای آژیر پلیس به سمت کوچه نزدیک تر شد . و من در همان بَدوِ ورود به کوچه مان بود که یادم افتاد دسته کلید خودم را جا گذاشته ام ، کوچه ی ما پُر از خلافکار و معتادان سرگردان بود که برای تهیه مواد مخدر از همسایه هایمان به داخل کوچه آمد و رفت داشتند . ان لحظه همراه با نزدیک شدن صدای آژیر خودروی پُلیس تمام کوچه هیاهو شد و چند نفر در جهت های مختلف میدویدند و شتابزده خودشان را پشت تیرچراغ برق ، پشتِ درختِ بیدِ کُهَن ، در زیرِ خودرو هایِ پارک شده و حتی کسی خودش را درونِ جوب آب پنهان میکرد ، و خب برای من عادی محسوب میشد چون می دانستم اکثر همسایگان مان کاسبانِ مرگ هستند و در خرید و فروش مواد مخدر یا مشروباتِ اَلکُلی مشغول ایفایِ نقش هستند . و یا حتی برخی خدمات خصوصی تری ارائه میدادند و مشکلاتِ اَخلاقی داشتند ، خب هر چند وقت یکبار پلیس نیز به این کوچه سری میزد و چند نفری را دستگیر و به کلانتری میبرد . ، به عبارتی ورود به کوچه ی ما یک خطر محسوب میشد ، چون کافی بود داخل کوچه مان قدم بگذاری و پلیس سر برسد انگاه دیگر نمیپرسید تو اینجا چه میکنی ، یقینن سوارَت میکرد و با خودش میبرد تا به کلانتری .  

ان روز با ذکر نام و یاد خدا شروع کردم و اول فهمیدم دسته کلیدم را جا گذاشته ام ، و انقدر عجله داشتم تا به سر قرارم بروم که با مشاهده ی فرار دیگران در چهت خلاف کوچه من نیز به سمت دهانه ی کوچه دویدم تا به سر قرار برسم که ناگهان درب خودروی پلیس باز شد و مانند مَکِشِ جاروب برقی مرا به داخل کشاند ، چند نفر دیگر هم به زور و سر به سر در خودرو جا داده و حتی یادم است که کیوان و پیمان پیچا‌ی‌ را چون ریز نقش بودند در صندوق عقب خودرو جا دادند ،   

انها همگی معتاد و قاچاقچی و خلافکار ، و من پشت کنکور با معدل دیپلم بیست . . 

انقَدر قَصَم و آیه خواندم که من خانه ام درونِ این کوچه است و ان درب خانه ی زیرِ سایبانِ چتر یاس و اَقاقی خانه ی ماست ، ولی مامور میگفت ؛ 

 پس چرا قصد فرار داشتی؟ .

 

قربان فرار چیه؟... من دارم میرم سر قرار دیرم شده بود اگر می خواستم فرار کنم که سمت دهانه ی کوچه نمی دویم . در جهت عکس می دویدم خب .... 

 

مرا پیاده کردند و گفتند کدام خانه را میگویی ؟ 

 

این خونه . پلاک ۱۵۴ . 

 

خب پس درب رو باز کن ببینیم .

 

خب اخه من دسته کلید خودمو جا گذاشتم . 

 

خب زنگ بزن کسی درب رو باز کنه 

 

خب اخه نمیشه ‌ . کسی خونه نیست . 

 

دیدی دروغ میگی ‌ . سرباز بیا اینو بنداز صندوق عقب ‌ اونایی که صندوق عقب بودن رو بیار پشت سوار کن .   

...

 

بگذریم ....

 

مدتی بعد از شخصی دیگر شنیدم که میگفت ؛  

نماز مثل لیموی شیرین می ماند ، به وقت و سر موقع شیرین است اگر تاخیر بیفتد تلخ میشود ‌ . کافی ست نمازت را سر وقت بخوانی تا در این دنیا خوشبخت شوی و هم در ان دنیا ..‌، انجام بده . شک نکن ‌ . اون با من

 

من بی تعارف بگویم کله خشک تر از این حرفها بودم و در زندگی با نوارهای کاست پدرم یعنی شجریان بزرگ شده بودم و یا نوارهای باباکرم از مادرم ‌ .

این وسط خواهر بزرگی هم داشتم که او شهرام صولتی باز بود ‌ 

.البته برادر خواهران موقت و گذرای بسیاری هم داشتم برخی همیشه زندان بودند و یا ان کسی که بهتر از باقی بود و به اجبار پدرم به مدرسه میرفت و یک هفته بعد او را در خانه ی یک غریبه پیدا میکردیم و میفهمیدیم که به یک پیرزن تنهای ساکن ته باغ هلو ، به دروغ گفته که یتیم است و انجا شده دختر جدید باغ و به کارگرها دستور میدهد و یا سندی میگذارند و میرقصند . او اسمش هایدی دختری در کوهستان با نان خشک و پدربزرگش بود ‌ 

هایدی معتقد بود با رقص و دروغ زندگی شیرین میشود ‌ 

تاکید داشت که فرمولش جواب میدهد و میگفت ، شک نکن ‌ . اون با من.....

 

بگذریم ، 

ان مقطع تصمیم گرفتم روش جدیدی که شنیده ام راجع به خواندن نماز سر وقت را ازمایش کنم ، و خب در منزل مان کمتر کسی نماز خواندن بلد بود ‌ . پدرم که سرش در کتاب های داروین و فرگشت گرم بود ، مادرم هم که در فکر خرید پارچه و خیاطی و چشم و همچشمی بود ،  

 

این میان شوهر خاله ام متدین بود ، او شروع کرد و به من شرح داد نماز خواندن را ، و گفت دقیقا درست است و نماز سر وقت کلید خوشبختی است ، حتی سبب سلامت جسمانی میشود ‌ ببین خاله ات جقدر سلامت و شاداب است ، چون نمازش را سر وقت می خواند ..... نگران نباش ‌ شک نکن ‌ . اون با من

 

    من نگاهی کردم به اطراف و پرسیدم خاله کجاست ؟.‌‌ ندیدمش ...

 

_رفته مسجد چون نماز جماعت خیلی ایده ال تر از نماز انفرادی محسوب میشه ، واسه همینم هست که اون شبیه جوان ها مانده ولی من که شوهرش هستم را پیر و زمین گیر کرده . چون او سر وقت نمازش را میخواند ‌.. شاید فکر کنی اگر ما نمازمان را سر وقت می خوانیم پس چرا همیشه مشکلات مالی داریم . خب خبر جدید این است که اخرین وام هم تسویه شد و منو خاله ات از این پس یک نفس راحت میکشیم . همین که تن مان سلامت است هزار بار شکر ‌ همه از لطف نماز سر وقت است .... بخدا تمام کسانی که نمازشان را دیر میخوانند یا دچار سانحه میشوند یا درگیر دییه و اقساط های بی مورد و حادثه های ناگوار هستند یا بیمار و درگیر بیمارستان . ولی من و خاله ات هرگز چنین مشکلاتی نداشته ایم به لطف خداوند تبارک و تعالی ..‌‌ اره این فرمول جواب میده پسرجان . شک نکن ‌ . انجام بده . سریع متوجه میشی که چه معجزه ای رخ میده توی روزگارت ، خیالت جمع باشد ، تو انجام بده و شک نیار ، باقی اون با من

 

لحظاتی بعد و حین آموزش نماز ، تلفن منزل شان بصدا در امد و خبر رسید که خاله ام حین خروج از مسجد محله پایش به پلکان گیر کرده و از بالای طبقه دوم مسجد و قسمت خواهران به وسط قسمت برادران در طبقه پایین سقوط کرده و چندین نفر آسیب دیده و خودش نیز بیهوش به بیمارستان منتقل شده . . 

از ان پس تا سالها درگیر پرداخت اقساط دییه به مصدومان ان حادثه بود و یا گرفتار دَوا درمان ِ خاله اَم در بیمارستان ها رفت و آمد میکردند . ...

 

از کسی شنیدم که با خنده میگفت خاله ی شهروز را درون مسجد وسط اقامه ی نماز در وسط نمازگزاران قسمت مردانه با برانکارت جمع کردند و بردند . سپس همگی می خندیدند و میگفتند از بس که خاله ات پشت سر زن های محله حرف زد و تهمت ناروا زد و گفت که فلان شخص رو وسط مردهای نامحرم گرفتند و بردند . 

عاقبت خودش را چنین فلاکت وار از وسط مردانه ی مسجد با برانکارت بردند . 

بگذریم....

 

زمانی هم کسی میگفت ؛ 

      غم ها واسه فرداست . دَم غَنیمَت است . حال رو بچَسب . به سلامَتی خودم و خودت و خودش ، بری جایی که غم نباشه ....   

 

اکنون ولی او بخاطر بدهکاری در زندان است . 

 

یا مثلا یکبار اقای لطفی میگفت اگر دنبال خوشبختی هستی در انتخاب همسر دقت کن. من رو ببین. تمام خوشبختی های روزگارم رو مدیونِ همسرم هستم ، 

 

از ان روز و گفتگو سالها میگذرد و اقای لطفی طفلک خانه و دکان و ثروت خودش را برای پرداخت مهریه همسرش از دست داد و اکنون نیز بخاطر پرداخت نکردن نفقه و خرج خانه به زندان افتاده و چندی پیش پیغام داده بود که جایش خوب است و درون بَندِ محکومین‌ مالی و وسط افرادی مانند شهردار پیشین و یا نمایندگان شورای شهر حبس می گذراند .  

 

او هرگز از شرایط خودش گلایه نداشت از اغاز . خب خوشحالم که احساس رضایت درونی خودش را حفظ کرده همچنان . 

 

خب برخی سرشان برود غرورشان یا حرفشان نمیرود . کسی هم از بستگان بود که همه میدانستیم چه همسر تند خوی و خشنی دارد و بعبارتی زن ذلیل است و از ابتدای امر با فشار و تهدید از سوی برخی ناچار شد به ازدواج تن دهد ، و بعد از سالها و با داشتن چندین فرزند قد و نیم قد و درون روستا ، مدعی بود که اگر صد بار دیگر به دنیا بیاید باز با همین شخص ازدواج خواهد کرد ‌ .  

 

 

و من نیز چای کبودی هایش را نگاه میکردم و سرم را به مفهوم تایید تکان میدادم . و میگفتم :

  بله، خدای شُکر شما در انتخاب همسر شانس آوردید اابته با این حال که به تهدید و زور بستگان عروس ، ناچار و درمانده سر سُفرِه ی عقد نشستی . ولی باقیش خوب در اومد الحمدالله ....   

 

او نیز لبخند احمقانه ای بر چهره نشانده بود و میگفت ؛

 اره ‌ . منتهای مراتب طفلکی پدرت ‌ . پدرت با اینکه عاشق همسرش بود ‌ از کودکی باهاش دوست بود . و سالها بخاطرش و به پاش نشست و عاقبت باهاش ازدواج کرد ولی طفلکی ازدواجش غلط بود ‌ .  

 

 

من نیز نگاهی کرده و گفتم :

 فرمایش شما متینه . منم که حاصل همون ازدواجم و میبینی که چقدر نماد شکست اون ازدواج هستم. فقط نمیدونم چرا پس شما خودت با دو برابر سن و کلی ادعا ، نتونستی دَوام بیاری و فرار کردی لز شهر خودت و پناه بردی جای دیگر ‌ . . . . . 

ولی من موندم و جنگیدم و ساختم روزگارم رو. 

 

بگذریم .....  

 

کمی قبل تر وقتی کوچک تر بودم دنبال فرمول های ساده تری بودم مانند اینکه سحَرخیز باش تا کام‌رَوا باشی ‌

و صبح زود و سرمای شدید یَخبَندان در مسیر نانوایی ، مسیر لغزنده و سقوط در چاله ی آب و پنهان زیر سطح هاله ای از مِه صبحگاهی . 

 

یا که حتی مدتی دنبال تقلب در ‌مسیر رسیدن به خوشبختی بودم ، کتاب های زیادی می خواندم ، از هر کسی سوال میکردم . هر کسی هم فرمول خاص خودش را داشت و نسخه ی خودش را برایم میپیچید . و میگفت؛ 

شک نکن ‌ . عمل کُن ، اون با من

 

سالها گذشت تا پی بردم بهترین فرمول ها کدامند . 

 

در سطح اولیه میتوانم به محتوای کتاب "از دولت عشق" از نویسنده کاترین پاندر اشاره کنم . فرمول ساده ای دارد . ولی واقعا گاهی جواب میدهد ‌ .  

خب .... امیدوارم جواب بدهد ‌ 

شک نکن ‌ . اون با من

 

۱۶ ساله بودم چندین تلاش برای بهره از فرمولش را بکار گرفتم ، اولین قدم پدرم سکته کرد و ترسیدم قدم بعدی را بردارم ....

 

در میان هزاران فرمول عجیب غریب و روش و شیوه و راهکار ، بسیاری تا حدودی مثبت بودند ولی از نظرم کافی نبودند . 

برخی که خیلی مضحَکه امیز و بچگانه تَلَقی میشدند اما واقعا قوی تر از فلسفه های نیچه باز دِهی داشتند .

 

مثل این فرمول ساده ولی حقیقی که ؛

  شب ها در سکوت با روح درونت حرف بزن ‌ . کمی سکوت کن و منتظر بمان پاسخ بی صدایش را در قالب الهام و وحی و نجوای خاموش دلت خواهی شنید . او هرگز اشتباه نمیکند .

..شک نکن ‌ . اون با من

 

خب واقعا معجزه میکند ..

ولی پس از مدتی پی بردم تشخیص صدای ذهن با نجوای خاموش دل انگار دشوار شده تازگی ، و اشتباها از احساسم پیروی کرده و فرمان رو دادم دست دلم ، و همگی چپه توی دره ای از ناباوری ها و هجران و شکست های احساسی پی در پی ، بی خانمان و آواره ، مجنون با تیشه ی فرهاد و شیرین هم پیش لیلی نشسته کنار خسرو خلاصه آش شعله قلمکاری بود که نگو و نپرس ....

 

مسیرم افتاد زاویه جدیدی از روزگار 

ته گاراژ .

صنعت کار با تجربه و پیر خرابات ‌ اونجا فهمیدم با دل و عقل همزمان باید پیش رفت . نباید افراط کرد .    

یاد جمله پدرم افتادم که میگفت با عقل ازدواج کن و با دل زندگی کن . 

 

خلاصه مدت ها بین مون جنگ بود . عقل و احساس رو میگم . 

خب اینها رو گفتم تا بگم قراره در این مطلب ماحصل تجربه ی جدیدم رو از فرمول تقلب برای رسیدن به خوشبختی مطلع بشی ‌ . 

این یکی جواب میده .  

شک نکن ‌ . اون با من . 

 

چند حالت کلی می توان متصور شد از شما دوست عزیز که در حال مشاهده و مطالعه ی این مطلب هستی : .

یک حالت این است که 

  هنوز سرد و گرم زندگی رو نچشیده باشی ، تصور میکنی که سیر زندگیت همیشه یکسان خواهد موند ، کاملا در اشتباهی ‌ . دیر یا زود واقعیت تلخ چرخش تقدیر در گردش ایام و تغییر فصل به فصل تقویم مثل یه پتک بر باورهای خام قدیمی ات کوبیده خواهد شد . و بمرور از فراز و نشیب مسیر روزگارت آگاه و در پیچش تقدیر اشکهای متضادی از سر شوق یا بلکه از فرط درماندگی و غم خواهی ریخت . اینها اجتناب ناپذیرند .  

 

اگر که نه!... 

حالت دوم این است که از من بارهای بار بیشتر باتجربه هستید و کوه تجربه محسوب میشوید ‌ 

 

شاید هم بینابین این دو حالت باشید و تا حدودی وارد بازی فلک شده باشی و دسخوش بازیهای پر کلک این جبر روزگار قرار گرفته باشی پس تا حدودی متوجه خواهی بود که زندگی و روزگار اون چیزی نبود که در کودکی فکر میکردی . .

طبعَن نظر و باورهایی داری . شاید فلسفه ی روزگار رو حتی از منم بهتر بلد باشی . شاید در تلاشی تا با گذر از هر پیچ و خم زندگیت چیزی یاد بگیری و تصورات قبلی خودت از روزگار رو پخته تر کنی ، خب اینها خوبه و قابل تحسین ‌ . منتهای مراتب در گرماگرم عبور از مسیر زندگی ات کمی با من همدل شو و با چینش واژگانم جمله به جمله خط به خط و حرف به حرف پیش بیا تا مفهومی جدید رو با تو به اشتراک بگذارم . به عقیده ی شما احترام میگذارم و قصد ندارم فلسفه و دیدگاه خودمو از روزگار به شما تحمیل کنم ‌ . بلکه من قصد دارم فرمول ساده ای رو با شما در میان بگذارم که واقعا در هر سبک از زندگی کاربرد داره و جواب میده .  

نمیدونم در کدامین ترانه از زندگی ات بسر میبری ولی می خوام بگم که ایمان دارم اگر دلی پاگ و وجدانی آگاه و هوشیار داری در این زندگی شدیدا با مشکلاتی مواجه خواهی شد . چون اینها فاکتورهای سعادتمند شدن در امور اخروی هستند نه پیشرفت دنیوی ‌ .   

این فاکتور ها و خصیصه ها خیلی نیک و قابل ستایش و تحسین برانگیز هستند ، و والاتر از هر چیز دیگری محسوب میشن و اگر غایت و مقصود نهایی شما رسیدن به کمال و تعالی هست با نجوای روح درونت در ارتباط بمون و پیش برو و بقیه این مطلب رو نخون ‌ . چون مناسب برای مقصد نهایی یعنی رسیدن به کمال و تعالی نیست ‌ . رک مینویسم برات که این مطلب در مورد شرح یک فرمول و راه مخفی برای رسیدن به موفقیت و احساس بهتر در زندگی دنیوی هست ، البته ضدیتی با مفاهیم اخروی نداره بلکه اصول و مسیری که در پیش داره در نهایت امر قادره شما رو در همین فرصت ناب زندگانی خوشبخت کنه . و هیچ تضمینی به باقی مسیر و عروج تا عرش کبریایی بشما نمیده . البته اگر بتوانید هم پاک و شریف و پرتلاش و آگاه و مهربان بمانید و همزمان نیز از فرمول خوشبختی این مطلب بهره مثبت و صحیح را ببرید که سعادت دو دنیا را یقینن پیشروی خود دارید . 

 

لپ کلام من این هست که هر انسان دیدگاه مختص خودش را به این زندگانی و روزگار و این فرصت حضورش بروی کره ی سنگی دارد ، و در عین حال فرمولی وجود دارد فلسفی که در هر بینش و طریقه ای از زندگانی پاسخ مثبت میدهد ‌ .   

عجول نباشید ، قدم به قدم پیش خواهیم رفت و بزودی منظورم را کاملا درک خواهید نمود . فرمول جدید واقعا جواب میدهد . شک نکن ‌ اون با من .....

 

من سن نوجوانی کتابی از کاترین پاندر خوانده بودم به نام از دولت عشق ‌ . فهوای کلامی متفاوت و فرمولی ساده داشت و کتاب شامل نامه هایی بود که مخاطباتش از سراسر دنیا برای او ارسال کرده بودند و همگی معجزه وار نتیجه ای مثبت از ان فرمول گرفته بودند ‌ . من در زندگی شخصی ام سه مرتبه از ان فرمول ساده بهره جستم و هر سه بار موفقیت آمیز بود ‌ . شک نکن ‌ . اون با من. شما فقط انجام دادی مراقب وقوع سوانح و یا سقوط شهاب سنگ بر سرت باش ‌ . باقی را شک نکن . اون با من . ...

.

من مدت ها هرچه میخواستم از روح درونم طلب میکردم و دیر یا زود به ان میرسیدم . البته گاه سو تفاهم هایی هم رخ میداد . .مثلا از او خواسته بودم هر چه زودتر مرا با کلی پول هم مسیر کند و انقدر باشد که حتی نتوانم بفهمم چه میزان پول همراهم است و همانطور در مسیرم پیش بروم . در حد اسکناس های ایران چک و تراول و درشت و باندرول شده و منظم و چند کیسه پر شده از پول و من و آه.... میدونم که اجابت خواهد شد . شک نکن ‌ . اون با من

 

فردایش این خواسته ی من عملی شد ‌ 

همسایه مان مامور خودروی حمل پول بود ‌ و مرا سوار کرد تا سر اولین میدان رساند . یقینن در مسیر پول بسیاری درون خودرو بود . دقیقا درون کیسه هم بود ‌ 

 

 

ولی سوتفاهم انجایش بود که ظاهرا باید اشاره میکردم منظورم در مسیر زندگی ام بود . و اینکه ان پول ها برای خودم باشد ...

 

 

یا مثلا کسی میگفت فرمول احمقانه ی ماورا طبیعه و این حرفها ، و اینکه سر شبی که ماه شب چهارده در برج عقرب بیفتد تا به سپیده ی صبح ، برو سر قبر فلان شخص و شمع روشن کن و فلان چیز را از او بخواه ‌ او سادات بوده و اجابت میکند ...

شک نکن ‌ . اون با من

 

من بجای شمع چراغ روشنایی نفتی برده بودم ، نفت بروی شیشه ی چراغ روشنایی نیز کمی ریخته بود ، همزمان با کبریت و جرقه ی آتش ، بیرون چراغ نیز کمی شعله گرفت و سبب شد شیشه ترک بردارد و تمام نفت از ان در سطح قبر سادات سرازیر شود و شعله ای که با صدای عجیبی در سکوت پیش از طلوع خورشید در قبرستان پیچید و نگهبان بود که میگفت :

کی هستی تو؟ قبر سادات رو چرا اتش میکشی بی وجدان ...

 

و پارچه های سبزی که مردم بسته بودن و آغشتگی به نفت و بیا و خاموشش کن . و تلاش برای شرح صحیح واقعه برای متصدی قبرستان و باقی ماجرا.....

 

 

بگذریم...

گاهی فرمول های ساده ای نیز این میان وجود دارند که مانند زیرنویس پیام بازرگانی هستند میایند و میروند و واقعا هم پاسخ میدهند .

مثلا این جمله که ؛

به سنگ هم اعتقاد راسخ داشته باشی میتونه برات معجزه کنه ‌ .

 

خب یا مثلا توسل به اینو و آن . از همه مسخره تر انکه توسل به مردگان . یا خرافاتی از این دست که بسیار وجود دارد در چاله های فرهنگی مان . 

خودم هم امتحان کرده ام چند مرتبه ای . مصداق باور به طب سنتی است . ممکن است چواب بدهد و ممکن است احتمال غریب به یقین جواب ندهد . ولی به هر دلیلی اگر گشایشی رخ داد باید نسبت داد به ان نذر و نیاز . 

خارج از شوخی یک نکته ریز بینانه و تجربه ی شخصی خودم را به شما خواهم گفت تا اشتباه مرا مرتکب نشوید ، اگر زمانی از هر فرمولی بهره میگیرید موقع طرح درخواست خود ، گذرا و سرسری عمل نکنید . تمام ریز و بم را بگویید . چون سو تفاهم میشود و شما از طریق اشتباه به خواسته ی خودتان میرسید . درحالیکه فرمول جواب داده ولی آرزو میکنید که ای کاش صد سال سیاه جواب نمیداد . 

مثلا قبل از خدمت سربازی رفتم سروقت شاه فرمول شخصی خودم و درخواست از روح درونم . 

از او خواستم کاری کند تا من نیازی به سربازی نداشته باشم و به یک دلیلی معاف بدهند به من و دو سال از عمر با ارزش خودم را در سربازی صرف نکنم . 

 

از بخت بد نیم ساعته اجابت کرد و صدای جیغ از اتاق پدرم بلند شد....‌ تا بخواهم کاری کنم دیر شده بود و پدر مرده بود .  

ان زمان نفهمیدم که خواسته ی من اجابت شده ، و وقتی که بعد چهلم از دهان کسی شنیدم که حالا با وجود فوت پدرم ، من دیگر می توانم کفیل خواهرم شوم و معافیت کفالت بگیرم از شرمندگی و خجالت به خودم لعنت فرستادم . 

 

چون من .....

بگذریم . 

 

 

 

بگذریم ..... 

 

ادامه دارد ....

.  

نظرات (۶)

  • داستان نویسی خلاق
  • ایولا

  • داستان نویسی خلاق
  • ناشناس
  • لینک مطلب    همین مطلبه

    عالی بود شهروز خان .    الهی دلت شاد باشه تا ابد 

  • ناشناس
  • چی چی مینویسی  الهی دلت شاد بشه .  دلش اون دنیا باید لابد شاد بشه   شماها  همیشه از غافله عقبید‌ که

  • شبنم میرزاخانی
  • تسلیت خو

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی